°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO

اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری

عــــــــــــشق خواستم

 

شراب خواستم…

 

گفت : ” ممنوع است ”

 

آغوش خواستم…

 

گفت : ” ممنوع است ”

 

بوسه خواستم…

 

گفت : ” ممنوع است ”

 

نگاه خواستم…

 

گفت: “ ممنوع است ”

 

نفس خواستم…

 

گفت : ” ممنوع است “

 

… حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،

 

با یک بطری پر از گلاب ،

 

آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد

 

با هر چه بوسه ،

 

سنگ سرد مزارم را

 

و …

 

چه ناسزاوار

 

عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،

 

نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ،

 

به آرامی اشک می ریزد …

 

تمام تمنای من اما

 

سر برآوردن از این گور است

 

تا بگویم هنوز بیدارم…

 

سر از این عشق بر نمی دارم …

 


[ پنج‌شنبه 19 بهمن 1391 ] [ 11:46 ] [ shamimeshgh_m ] [ ارسال نظر(2) ]